تبليغاتX
الهه ی عاشق

قلم به دستان لرزانم به استواری هر چه تمام می نویسد از نگفتنی های دیرین .

اینک می خواهم با بانگ صدایم با جرأتی  تمام فریاد کنم :

می خواهمت ای آبی ترین سبز دوران

+ قلم زده شد از توی قلبها  87/04/30ساعت 9:56  با خون بانوی عشق | 

دل به هوای دیدار به باغ آبی خلوت دنیایت سرک می کشد .

او نظاره گر هر چه سبزیست به دنیا می شود .

در پشت کوه های بلند غربتت خورشید به انتظار  طلوع  نشسته .

بیاو دستان ناتوانم را بگیر ، مرا به جشن تپش هایت بخوان .

من هر طلوع به شنیدن صدای قلبت چشم به روشنایی ها می گشایم .

+ قلم زده شد از توی قلبها  87/04/25ساعت 10:47  با خون بانوی عشق | 

به رسم هدیه از شبنم برگ برگ قلبم شهدی از عصاره ی وجودم پیشکشت می کنم

آنگاه اگر اشکی بر گونه چشمانم حلقه کند از پشت رنگین کمانش به تماشای عمق

نگاهت خواهم نشست .

+ قلم زده شد از توی قلبها  87/04/22ساعت 13:49  با خون بانوی عشق | 
 

مرا اينگونه باور کن...

کمي تنها ، کمی بي کس ، کمي از يادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟!

نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟

که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟

+ قلم زده شد از توی قلبها  87/03/28ساعت 13:41  با خون بانوی عشق | 

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

+ قلم زده شد از توی قلبها  87/01/21ساعت 11:28  با خون بانوی عشق | 
لالا   لالا  لا لا  گل پونه بیا که بدون تو دل خونه بیا که بدون تو تن خسته ام لبریز از حس جنونه

لالا  لالا  لا لا  گل لاله زندگی بی تو واسم محاله بیا از اون وقتی که رفتی این دل داره همش می ناله

گریه شده کار منو  غصه شده همدم من قطره اشک تو چشام شده شریک غم من

خونه بدون تو شده مثل یه زندون سوت وکور من موندم و هق هق واسه خاطره های جورواجور

بیا که با اومدنت تموم میشه دردای من بیا که وقتی تو باشی قشنگ میشه دنیای من

بدون که تو هق هق من جز غم دوری حرفی نیست بدون دلیل گریه ها جز بی تو بودن چیزی نیست

برای من که عاشقم عشق همیشگی تویی اون که کنارش دلخوشم فقط تویی تویی تویی

 

+ قلم زده شد از توی قلبها  86/08/09ساعت 12:11  با خون بانوی عشق | 
من اگه خدا بودم شهر بم هرگز نمی لرزید

نیمه شب اون غنچه نوزاد از نگاه مرگ  نمی ترسید

من اگه خدا بودم مادرای نجمه ی خونین نمی مردند

از فرات سرخ آلوده نوعروسا ماهی مرده نمی خوردن

من اگه خدا بودم دخترای اورشلیم و غزه و سیلان

جای حکم تیر و نارنجک ترانه مینوشتن روی دیوارا

هر کسی جای خدا بود شاهد این روزگار و این زمین زار

دست کم معجزه ای میکرد برای بچه های بی کس و بیمار

اگه کفر کلام من یکی حرفی بگه بهتر

وگرنه بازی واژه نمی بازم من کافر

صدای زنگ بیرحمی سر هر کوچه و برزن

به گریه میرسه از نرم  دل سنگ و دل آهن

اگه دیوار کجی ها رفته با لا تا ثریا

دست معمار خدا بود خشت اول من و ما

چه عیبی داشت اگه فردا جهان بهتر از این میشد

خدا میرفت و یک مادر پرستار زمین می شد

اگه کفر کلام من یکی حرفی بگه بهتر

وگرنه بازی واژه نمیبازم من کافر

+ قلم زده شد از توی قلبها  86/07/28ساعت 16:41  با خون بانوی عشق | 

به عــــــــزای دوری دستــــای ما کوچه ها ساکت و بی صدا می شن

بوی رخوت همه جارو میگیــــره همه درها به غربت وا می شن

جاده هامــــون که به خورشید میرسن مثل تاریکی بی انتها می شن

+ قلم زده شد از توی قلبها  86/07/15ساعت 13:12  با خون بانوی عشق | 
هرگاه دفتر محبتت را ورق زدی ــ

و هر گاه در میان ستارگان آسمان ،

 تک ستاره ای خاموش دیدی ــ

برای یکبار هم که شده ،

در گوشه ای از ذهن خود ــ

 نه به زبان ،

بلکه از ته قلب ــ

بگو یادش بخیر ......................................................

 

+ قلم زده شد از توی قلبها  86/06/17ساعت 13:37  با خون بانوی عشق | 

در راه خدا دو کعبه آمد حاصل

یک کعبه صورتست و یک کعبه دل

تا بتوانی زیارت دلها کن

کافزون زهزار کعبه آمد یک دل

+ قلم زده شد از توی قلبها  86/04/23ساعت 15:34  با خون بانوی عشق | 
گل به گلخنده تو می شکفد

ابر از گریه تو میل به بارش دارد

ای همه سبزتر از سبزی رویاهایم

همه در شوق نوازش که به دستان تو صورت گیرد

به چمنزار نوازشگر چشمان قشنگت

نازفروشان به طلوعی زیبا

به چپ و راست خرامان در خواب

همه از هٌرم نگاهت

غرق در عمق نیازی دیرین

به تمنای وصال

دل بر رویش زرین خوش دارد .

+ قلم زده شد از توی قلبها  86/04/12ساعت 16:9  با خون بانوی عشق | 
به جرأت می گویم

روزی اگر حتی در عین یقین

پروانه بر حضور گل شک کند

و زنبور عسل ، فرمول ساخت شش گوش را به نسیان سپارد

من تو را عصاره ی ایمان می دانم و بس

و تمامی درهای شک را

قلب مؤمنم 

قفلی مطمئن و ابدی خواهد بود .

 

بیژن ناهیدی

+ قلم زده شد از توی قلبها  86/03/31ساعت 11:39  با خون بانوی عشق | 
سلام

شاید باز هم  همان ملال همیشگی تو به سراغم آمده

این بار فقط قطعه ای کوچک برایت می نویسم

چون بغض بیش از این امانم نمی دهد

من تو را از کوچه های حسرت گرفتم

از تمام شب های تنهایی

از لحظات تو در توی دلهره

از عذاب دقایق بی کسی

از تمام سالهای .........

بی خیال

یک کلام.........

هنوز دوستت دارم

+ قلم زده شد از توی قلبها  86/03/01ساعت 14:1  با خون بانوی عشق | 
یک سلام پررنگ و چند تا نقطه چین .....

چند تا  علامت سوال  کمرنگ که وقتی می آیی می روند و هر وقت می روی دوباره بر می گردند !

و یک دقیقه سکوت به احترام تمام لحظه هایی که رفتند تا بمانند.

حالا که دارم از چکه های کوچیک اشک واسه کلمه های آشفته ذهنم ،

یه چیزی شبیه قایق می سازم اینجا شبه ،

نه اینکه فکر کنی شبه ، نه عزیزم. ... 

همیشه شبه .....

تا تو یه وقتی یه روزی از راه دور با یه فانوس نقره ای بیای

و یه ریزه نور بپاشی رو غریبی این دشت !

+ قلم زده شد از توی قلبها  86/02/25ساعت 14:28  با خون بانوی عشق | 

منو انتظار و کابوس تنهایی

منو حس اینکه هر لحظه اینجایی

دارم آینه هارو گم می کنم کم کم

تو رو هر طرف رو می کنم میبینم

نگو از تو چشمام چیزی نمیخونی

تو که لحظه لحظه حالم رو می دونی

اگه این بهارم برنگردی خونه

دیگه چیزی از من یادت نمی مونه

منو رها کن از این فکر تنهایی

 تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی

دارم از خودم با فکر تو رد می شم

دارم عاشقی رو با تو بلد می شم  

 

+ قلم زده شد از توی قلبها  86/02/10ساعت 17:37  با خون بانوی عشق | 

نبودی نبودم تو هستی که هستم به تو تکیه می دم تو رو می پرستم

به تو تکیه میدم که عاشقترینی که دلواپس لحظه های زمینی

من از تو نگفتم شنیده گرفتی به یادت نبودم ندیده گرفتی

می خوام مثل آینه پیش روت بشینم تو رو با تموم وجودم ببینم

بذار روح من با نگات زیرو رو شه بذار تن من پیرهن آسمونو بپوشه

همه دلخوشیهام گذشت و تو موندی تو بیراهه هامو به مقصد رسوندی

امیدم به جز تو شده ناامیدی همیشه تو آخر به دادم رسیدی

 

+ قلم زده شد از توی قلبها  86/02/05ساعت 11:40  با خون بانوی عشق | 

نذار نا امید بشم

+ قلم زده شد از توی قلبها  86/01/30ساعت 13:0  با خون بانوی عشق | 
آهــــــــــــــــــــــــای خــــــــــــــــــــدااااااااااااااااااااااااااااا

صدامـــــــــــــــــــــــــــو می شنوی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من صبوری رو یاد نمی گیرم م م م م م م م !!!!!!!!!!!!!!

حالا می گی چی کار کنم م م م م م م م ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 هان ن ن ن ن ن ن ن ؟؟؟؟؟؟؟؟

+ قلم زده شد از توی قلبها  86/01/26ساعت 14:35  با خون بانوی عشق | 
یه بزرگی می گه :

اگه کسی واقعاً تو رو دوست داشته باشه بیشتر از اینکه بگه دوستت  دارم می گه :

" مواظب خودت باش "

+ قلم زده شد از توی قلبها  86/01/25ساعت 11:10  با خون بانوی عشق | 

خوش آن دلی که به عالم الهه ای دارد

به آن بهانه همه عمر و لحظه بسپارد

تو ای الهه ی شادی همیشه با من باش

که بر شب سیه ام نور و روشنی بارد

+ قلم زده شد از توی قلبها  86/01/20ساعت 14:44  با خون بانوی عشق | 
 

چـــــــــــــــــــــــرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ قلم زده شد از توی قلبها  86/01/15ساعت 11:59  با خون بانوی عشق | 
در نگاهت دو چشم عاشقانه دور از عذر و بهانه

من گمان می کردم : باز دوستم داری

دلتنگت هستم.... دلتنگم هستی ؟؟؟!!!...

و نبودی افسوس و نماندی افسوس

باورم نیست هنوز باورم نیست هنوز

نه بهانه ای گرفتی نه سراغی از من

مانده از چشمانت چلچراغی در من

باورم نیست هنوز که تو آسان رفتی

منکر جانت بودم ،از چه بی جان رفتی ؟؟؟!!!...

حیف فکر می کردم که به گه پیری ، در دم دلگیری ،

تو عصایم باشی ، پا به پایم باشی

گر شکست صوت صدایم، تو صدایم باشی

ولی افسوس از آن باور ها ، تو سفر کردی و من ناباور

از خود پرسیدم : قیمت عشق مرا او پرداخت ؟حرمت عشق مرا او دانست ؟

طول دوران جوانی ضربدر نور دو دیده

عرض آن شیره جانم نوشش باد ،اگر نوشیده

به موازات خطوط چهره به این تیره ی تنهایی من که دلم تنگ است برای دلسنگ شدن

ای گل شاخه ی من روی آن رنگ بزن

+ قلم زده شد از توی قلبها  86/01/14ساعت 10:32  با خون بانوی عشق | 
نه اونقدر مهم نیست که بخوام براش گریه کنم ...

ها ... ها ...

اشک نیست که .... اینا بارونه ...

چی ؟!... آفتابــــه ؟!...

خب منظور منم همون بود ... یه چیزی رفته تو چشمم ...

+ قلم زده شد از توی قلبها  85/12/17ساعت 9:25  با خون بانوی عشق | 
با آرزوهایی که در تنهایی هایم تشییع شده اند و نیز با فریاد هایی پر از التماس

در دالانهای پر پیچ و خم روزگار نسیم می وزد و من فرسنگها به دور از تو ...

با خاطراتی پر از سکوت ، بی صبرانه منتظر و لبریز دیدارم ولی افسوس ...

که تو نیستی تا بودن را باور کنم .

....

بی تو از بارانی بودن خسته شده ام از شمردن ستاره ها نیز .

.....

آهی کوتاه برای سادگی هایم ،برای منی که سالهاست آفتاب را از یاد برده ام و اینجا ...

مدفون و خاموش در تابوت سرد انتظار پوسیده ام و... .

دیگر پرواز را دوست ندارم ، دیگر هیچ چیز را دوست ندارم .....

+ قلم زده شد از توی قلبها  85/12/06ساعت 14:41  با خون بانوی عشق | 
خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است

پیدا نکنم همدل دل ها همه از سنگ است

گویا که در این وادی از عشق نشانی نیست

گر هست چنین نامه آلوده به صد رنگ است

+ قلم زده شد از توی قلبها  85/12/02ساعت 10:12  با خون بانوی عشق | 

شب در چشمان من است به سیاهی چشمانم نگاه کن

روز در چشمان من است به سفیدی چشمانم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است به چشمانم نگاه کن

پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

+ قلم زده شد از توی قلبها  85/11/28ساعت 11:24  با خون بانوی عشق | 
امروز احساس وحشتناک تنهایی رو دارم

البته همیشه همین احساسو داشتم ها ولی امروز یه جور دیگه اس.

نمی دونم چرا؟ تا کی می خواد ادامه داشته باشه نمی دونم ؟

قلبم تنهاست تنهای تنها هیچ کس باهاش نیست .

نمیخوام مایوس بشم نمیخوام نا امید بشم خودت کمکم کن خدای تنهای من .  

 

+ قلم زده شد از توی قلبها  85/11/25ساعت 12:48  با خون بانوی عشق | 
و باز فکر می کنی موفق شده ای و همه چیز سر جای خودش قرار گرفته .

فکر می کنی حالا می تونی نفس راحتی بکشی،

فکر می کنی بالاخره توانستی خیالت را رام خودت کنی .

اما همیشه درست موقعی که ترس ها را کنار می گذاری ، سر می رسند .

فکر ها را می گویم . خیال ها ، دلتنگی ها و اشک ها ...

+ قلم زده شد از توی قلبها  85/11/14ساعت 14:31  با خون بانوی عشق | 
نقطه کور ، محل تلاقی ما بود .

بر صفحه هیچ راداری ظاهر نشدیم.

هیچ آسمانی ما را خصم نخواند .

هیچ فرودگاهی هم اجازه فرود نداد.

تو گفته بودی که سرزمین خیال، پایگاه ماست .

باز من بلند پروازی کرده بودم ؟؟؟!!!...

+ قلم زده شد از توی قلبها  85/11/07ساعت 15:10  با خون بانوی عشق | 
من

آن گونه که می انگاشتم من را نمی شناسم

من

کدامین من ؟

آن که آنگونه دیگران خواسته اند باشد

یا آنکه قالبش را خود پرداخته می انگارد ؟

آن روح عاصی کو

که آسمانی دگر می ساخت

اگر نغمه دلخواهش را نمی نواخت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!..............

+ قلم زده شد از توی قلبها  85/11/04ساعت 8:55  با خون بانوی عشق | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره عشق
الهه ای در وجود توست .
تو که هم جنگجو هستی و هم یک زن ، هم قهرمان و هم خانه دار ، هم رویایی و هم ماجراجو ، در ژرفای وجود خود جستجو کن تا خود را شناخته و روح زیبایت را نمایان سازی . به یاد داشته باش که ذاتاً توانایی و آینده ات را خود خلق کنی تا حقیقت وجود و رویاهایت را شکل دهی، به خود این امکان را بده که توانا و با اعتماد به نفس باشی . از نمایان ساختن اراده خود لذت ببر . شادباش .
تو خود الهه ای ....
الهه عشق ، الهه شادیها ، الهه پاکیها ، الهه زیباییها ،.... .
همه و همه تو هستی ، تو .

دل نوشته های روزانه
الهه باران
الهه تاریکی
زئوس،الهه آسمانها
دنیای قشنگ الهه
الهه تنهایی
الهه ناز
عشق من الهه
خاموشی الهه جنگل
فرشته من
آرشیو پیوندهای روزانه
قلم زده های فراموش شده
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
الهه ی ناز
الهه، معجون عشق
الهه ی ماه
الهه ، شازده خانومی
الهه ی ناز
الهه و نگار،دختران خورشید
الهه
الهه ،عبادتگاه عشق من
الهه ی مرگ
الهه ی نامقدس
حرفهای در گوشی با الهه ،حرفهای مانده در گلو
الهه ی عشق
محمد و عشقش الهه
الهه ی شب
الهه
فرشته ای مثل الهه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان